سوسن پرور: مادرم که گفت من دختر فوق لیسانس بزرگ نکردم تا در پیتزافروشی کار کند! صدای شکستن قلبش را شنیدم

سال ۱۳۸۷ برای سوسن پرور، پیش از آن که به واسطه پیشنهاد بازی در سریال «بزنگاه» به کارگردانی رضا عطاران به سال دیده شدن تبدیل شود، سال مهاجرت از اراک به تهران و مشغول شدن در موقعیتی شغلی بود که فرسنگها با رویایش فاصله داشت. او در این مورد میگوید: «در آن لحظه که مادرم گفت: «من دختر فوقلیسانس نکردهام که در پیتزافروشی کار کند، این کار را که با دیپلم هم میتوانستی بکنی.» صدای شکستن قلبش را به وضوح شنیدم.»
سوسن پرور که این شبها با نمایش کمدی «ویژه بانوان نیست» روی صحنه پردیس تئاتر و موسیقی شهرزاد است برای گفتوگو در مورد این اثر نمایشی به نویسندگی کیمیا خلج، کارگردانی سعید حشمتی و تهیهکنندگی علی اکباتانی به کافهخبر خبرآنلاین آمد. حین این گفتوگو البته جا داشت که سری هم به دیگر آثار کارنامه کاری او بزنیم. از جمله به سریال «بزنگاه» به کارگردانی رضا عطاران که سال ۱۳۸۷ را برای سوسن پرور به سال پریدن و دیده شدن تبدیل کرد. این سال البته اتفاقات دیگری هم در خود برای او داشت. سوسن پرور در همان سال، پیش از آنکه به واسطه همبازی بودن با فریده فرامرزی، همسر رضا عطاران در نمایش «عروسی حاکم ملایر با دختر شاه پریون» در تماشاخانه سنگلج توجه عطاران را به خود جلب کند و پیشنهاد بازی در «بزنگاه» را بگیرد، مهاجرت از اراک به تهران و همچنین مشغول شدن در موقعیتی شغلی را از سر گذرانده بود که فرسنگها با رویاهایش فاصله داشت.
او در بخشی از این گفتوگو در پاسخ به این که «۱۳۸۷ برای شما بسیار طوفانی از سر گذشت؛ از اراک به تهران آمدید و در موقعیتی شغلی مشغول به کار شدید؛ صندوقدار یک پیتزافروشی که بسیار متفاوت با آن چیزی بود که در رویاهایتان میپروَراندید. صحنه مواجهه با مادرتان در پیترافروشی هم که آنقدر دراماتیک هست که خود میتواند یک صحنه داستانی باشد، لحظهای که از شما پرسید: «سوسن! تو اینجا واقعا خوشحالی؟!» چنین گفت:
«من برای مادرم بسیار در مورد این که چرا میخواهم هنر بخوانم توضیح داده بودم و این فقط یکی از چیزهایی بود که گفته بودم. گفته بودم من وقتی مشغول این کار (بازیگری، کارگردانی و…) هستم خوشحالم، تو دلت نمیخواهد من خوشحال باشم؟ خاطرم هست ازجمله چیزهای دیگری که گفته بودم این بود که من دلم نمیخواهد وقتی مُردم فقط تو بدانی که مُردهام، من دلم میخواهد همه بدانند که من مُردهام. با این حال جملهای که مادرم در آن لحظه به من گفت، در لحظهای که من اینسوی شیشه کانتر پیتزافروشی و او سوی دیگر ایستاده بود و هیچکدام دلش را نداشتیم که قدمی به سمت هم برداریم این بود که: «سوسن! تو اینجا واقعا خوشحالی؟!» این جملهای است که هنوز هم مرا متاثر میکند. من در آن لحظه که مادرم گفت: «من دختر فوقلیسانس نکردهام که برود در پیتزافروشی کار کند، این کار را که با دیپلم هم میتوانستی بکنی.» صدای شکستن قلبش را به وضوح شنیدم.»
«ما این نمایش را نخستین بار سال ۱۳۸۶ در سیزدهمین جشنواره نمایشهای آیینی- سنتی اجرا کردیم و یک سال بعد بود که سامان ارسطو در تماشاخانه سنگلج نوبت اجرای عمومی گرفت. پاسخ اولیه من به پیشنهاد بازی در این نمایش به دلیل آنکه تصور میکردم در موقعیت شغلی جدید میتوانم سروسامانی به زندگی مالیام بدهم منفی بود و اگرچه آنچه بر زبان آوردم این بود که «نمیخواهم و نمیآیم و دست از سرم بردارید!» اما خدای من شاهد است که لحظه به لحظه ساعتهایی که میدانستم گروه در حال تمرین است فکر و ذکرم با آنها بود. تا روزی که خودم با ارسطو تماس گرفتم و پرسیدم تمرینتان کجاست؟ میخواهم بیایم!»




